یه وقتایی فکر میکنم چقدر پیر شدم..یه وقتایی فکر میکنم نکنه من اون آدمی نباشم که تا ۲ سال پیش از شیطنت رو زمین بند نبود..یه وقتایی فکر میکنم دارم زور الکی میزنم...یه وقتایی فکر میکنم یه خرفت به تمام معنام که دارم ادای روشن فکرا و تحصیل کرده ها رو در میارم..یه وقتایی فکر میکنم خیلی ه.ج رو جدی گرفتم..یه وقتایی فکر میکنم ه .ج منو یه خواننده ی ابله فرض کرده..یه وقتایی فکر میکنم دنیا رو خیلی دست بالا گرفتم..یه وقتایی فکر میکنم دنیا منو شوخی گرفته..یه وقتایی فکر میکنم دستم به جایی بنده...یه وقتایی..نمیدونم..یهو منصرف شدم از ادامه دادن به این پست کذایی..
پس نوشت !!! : نمایشگاه مطبوعات..میخوام برم ..البته فقط میخوام ولی هنوز نمیدونم قصد رفتن بهش و دیدن بچه های ه.ج رو دارم یا نه....خیلی انتقاد دارم..از اونایی که خیلی نچسب واسه بعضیا!!!..میفهمی که؟
+
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 23:19  توسط فریبا
اینقدر بغض گلومو گرفته که هیچی نمیتونم بت بگم...
من شنیدم خدا غمو که میده صبرشم میده...نمیدونم راست یا نه.. اما امیدوارم راست باشه..
حداقل برای تو راست باشه..
پ.ن: امروز یه دونه از اون بابا خوبا پر کشید..
+
نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 20:32  توسط فریبا
خاطرات روزایی که با عاطفه بودم جلو چشمم رژه میره..تو حنا بندونش خیلی خودمو کنترل کردم اشکم در نیاد..عاطفه رفت و تنها خاطرش ۲-۳ عکس تو گوشیم که شب حنا بندون با هم انداختیم..
پ.ن : دیروز عاطفه رفت همدان..واسه همیشه.. من موندم و تنهایی و دلتنگی روزهایی که از مدرسه برمیگشتیم و میخندیدیم و میگفتیم اول زمستون تموم میشه و بعد زنگ میخوره. عاطفه که رفت حس کردم همه ی خاطرات خوش مدرسه رو هم با خودش جمع کرد و برد.
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 18:12  توسط فریبا
ماه رمضونو دوست دارم..غروباش خیلی کیف میده..مخصوصا وقتی دراز میکشم جلو تلویزیون و پامو میذارن گوشه ی میز تلوزیون دقیقا همونجایی که به حسین میگم پاتو نذار کثیف میشه و ماه عسل نگاه میکنتم و هی حرصم میگیره از اداهای مسخره ی احسان علیخانی
پیروز یه دختر رو دیدم ..خیلی به نظرم شبیه رامونا بود..دوست داشتم باش حرف بزنم ببینم حرفاشم شبیه راموناست یا نه مخصوصا وقتی زل زده بود به جدولای کنار خیابون شانزده آذر فکر میکردم خود خود راموناست که داره فکر میکنه خانوم کوئیم بی اصلا دوستش نداره و ترجیح میده با بئاتریس تو خونه تنها باشه و اون بش زور بگه ولی دیگه بعد از ظهرا از مدرسه نره خونه ی هوی
دو هفته بود که همشهری جوانو گذاشته بودم کنار ولی دیروز طاقت نیوردمو باز داشتیم میرفتیم خونه ی خاله از کیوسک نزدیک خونه خریدم
پ.ن: بی صبرانه منتظر زمستونم..دلم واسه شال گردنم تنگ شده
+
نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 21:53  توسط فریبا
تو خیلی خوب تر از اونی هستی که فکر میکردم
+
نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 20:15  توسط فریبا
یه جور بی رگی شدم. کلا حس بی انگیزگی شدید دارم..از بس حسین تو این چند روز امتحان رو اعصابم راه رفته دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم ..تازه به نظرم خیلی صبور شدم..لاقل قبلنا عصبانیم که میکرد سرش داد میزدم اما حالا دیگه همون داد رو هم نمیزنم..نمیدونم باحوصله تر شدم یا مربوط به همون قضیه ی بی رنگ شدن
این هفته که میاد نه هفته ی بعدش میخوام برم دادگاه خانواده..دلم آدمای جدید میخواد .. خسته شدم از دیدن آدمای تکراری ...شاید نیلوفر رو هم دعوت کنم به دیدن دعوا و گیس و گیس کشی ملت..
یه خردادی پیدا کردم عین خودم کلش بوی قرمه سبزی میده..به مامان که گفتم دهنش باز مونده بود..گفتم که متوجه بشه اینکه همش زرت و زرت دلم میخواد تغییر رشته بدم یه چیز طبیعیه
خدایا بابت همه چیز ممنوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننممممممممممممممممممممممم اااااازززززززززززت
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 16:28  توسط فریبا
سخت..اینکه روز به روز بزرگتر بشی...اینکه روز به روز بیشتر بفهمی..اینکه روز به روز چشمات بازتر بشن..اینکه روز به روز واقعیتای بیشتری رو ببینی...اینکه همه چیز اینقدر واقعی بشه که دلتو بزنه...سخته نه؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 17:29  توسط فریبا